تبليغاتX
NaNaSiN
سه شنبه سوم مرداد 1385 18:51

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

   نويسنده: keyboard

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 14:40
مادر

 

لالا لالا بخوان مادر دوباره شعر لالایی

بذار احساس کنم مادر که پیش من همین جایی

سکوتت تلخ و سنگینه مثل اون شعر غمگینه

که می گفت آی دلم خونه لالا لالا گل پونه

لالا لالا گل آذر که غمگینه دل مادر

لالا لالا گل پونه دل دشمن از او خونه

لالا لالا گل لاله دل او پر ز آماله

لالا لالا نشه پرپر گلی که اسم او مادر

از تو گفتم با ستاره

گفت که همتایی نداره

دل من چه بیقراره

بهشتم زیر پای تو

آوازم برای تو

دلم جانم فدای تو

لالا لالا گل پونه دو چشمام پر ز بارونه

دو چشم مادرم انگار دریایی از خونه

لالا لالا گل زیره دلم آروم نمی گیره

خدایا آسمون امشب چرا بارون نمی گیره

 

(تقدیم به مادرم برای تمام مهربونی هاش)

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

یکشنبه هجدهم تیر 1385 16:0

نامه ای به خدا

روزی کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان و بد نوشته شده بود ، " نامه ای به خدا "با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند .در نامه این طور نوشته شده بود ، خدای عزیزم بیوه زنی 83ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروزیک نفر کیف مرا که صد دلاردر آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم .یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام ،اما بدون آن پول  چیزی نمی توانم بخرم .هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نیز نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان کار۹۶دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند .عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه ی دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود  نامه ای به خدا همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده وبخوانند، مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم،با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

شنبه نهم اردیبهشت 1385 20:31

 

پروانه ها

راجر دين كايزر
مترجم : هادي محمد زاده

دوراني در زندگي من وجود داشت كه تا حدودي، در آن  زيبايي، برايم از مفهومي خاص برخوردار بود .  حدسم اگر درست باشد ،آن زمان، حدوداً هفت يا هشت ساله بودم. يكي دو هفته،  يا شايد يك ماه، قبل از اينكه يتيم خانه، به يك پيرمرد تحويلم دهد. در يتيم خانه طبق معمول ، صبحها بلند مي شدم ، تختم را ،مثل يك سرباز كوچك ،مرتب مي كردم و مستقيما،ً با بيست سي تن از بچه هاي هم خوابگاهي ،براي خوردن صبحانه، راهي مي شديم.
 صبحِ يك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،  در حين برگشتن به خوابگاه ، ناگهان، مشاهده كردم ،سرپرست يتيم خانه، سر به دنبال پروانه يي كه گِردِ بوته هاي آزالياي اطراف يتيم خانه، چرخ مي خوردند ، گذاشته است. با دقت به كارش خيره شده بودم .او اين مخلوقات زيبا را، يكي پس از ديگري ،با تور مي گرفت و سپس سنجاقي را، از ميان سر و بالشان عبور مي داد و آنها را روي يك صفحه مقوايي بزرگ، سنجاق مي كرد.  چقدر كشتن اين موجودات زيبا، بي رحمانه به نظر مي رسيد.
من چندين بار، بين بوته ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم  و دستانم نشسته بودند  و من توانسته بودم از نزديك به آنها خيره شوم.
تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه ،كاغذ مقوايي بزرگ را، پاي پله هاي سيماني گذاشت و براي پاسخ دادن ، وارد يتيم خانه شد. به سمت صفحه  مقوايي رفتم و به يكي از پروانه هايي كه روي آن سطح كاغذي بزرگ، سنجاق شده بود ،خيره شدم. هنوز داشت حركت مي كرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم.  شروع به پرپر زدن كرد و سعي كرد فرار كند، اما هنوز بال ديگرش به سنجاق گير داشت .  سرانجام بال كنده شد و پروانه روي زمين افتاد و شروع به لرزيدن كرد.  بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعي كردم آن را روي پروانه بچسبانم، تا، قبل از اينكه سرپرست برگردد، موفق شوم ،پروانه را به پرواز در آورم.  اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت  و جور نشد. طولي نكشيد كه سرپرست ،از پشت در اتاق زباله داني ، سر رسيد و بر سرم ،شروع به داد كشيدن كرد .  هر چه گفتم من كاري نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقواي بزرگ را برداشت و محكم ، به فرق سرم كوبيد.  قطعات پروانه  ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روي زمين انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانيِ پشت خوابگاه بياندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پير بزرگ ،  روي زمين نشستم  و تا مدتي سعي كردم قطعات بدن پروانه ها را، با هم مرتب كنم ،تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدري برايم مشكل بود. بنابراين برايشان دعا كردم و سپس  در يك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ريختمشان  و با ني  خيزراني بزرگي، گودالي،  نزديك بوته هاي توت جنگلي كنده و دفنشان كردم.  هر سال، وقتي پروانه ها، به يتيمخانه بر مي گردند و در آن اطراف به تكاپو بر مي خيزند ، سعي مي كنم فراريشان دهم ، زيرا آنها نمي دانند كه يتيم خانه، جاي بدي براي زندگي  و جاي خيلي بدتري براي مردن بود.  

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 11:43
همراه


 تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.
 دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
 همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
 مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
 لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
 تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
 من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
 آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
 درها عبور غمناك مرا مي جستند.
 و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
 ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
 صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
 همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
 تپش هايم.
 من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
 تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
 دستم را به سراسر شب كشيدم ،
 زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
 خوشه فضا را فشردم،
 قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
 و سرانجام
 در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

 ميان ما سرگرداني بيابان هاست.
 بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست.
 ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.

(سهراب سپهری)



 
نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

جمعه یکم اردیبهشت 1385 15:18
بهترين تفريح، کار کردن است. بهترين ورزش، کار کردن است. بهترين لحظات زندگي، لحظات کار کردن است. اصلا بهترين کار، همان کار کردن است. . .

از بيکاري مي‌ترسيد؟ کاري ندارد، کار کنيد . از تنهايي متنفريد؟ باز هم کار کنيد. شب‌ها تا دير وقت کار کنيد . از آينده مطمئن نيستيد؟ تا ابد کار کنيد . از فکر کردن به زندگي‌تان مي‌ترسيد؟ خب،فکر نکنيد. به جايش کار کنيد. هر مشکلي داريد، راهش همين است: هفت روز هفته را  صبح تا شب، و گاهي از شب تا صبح کار کنيد. . .

زندگي زيباست ، اگر هم نيست ، مهم نيست . چون شما به ‌هرحال براي زندگي کردن وقت نداريد. شما کارهاي خيلي مهم‌تري داريد. شما کار مي‌کنيد. . .

(نویسنده نمی دونم )

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 12:19
  گل سرخ، زیبا می شکفد چون

  تلاش نمی کند نیلوفر باشد

  ونیلوفرها اینگونه زیبا می شکفند چون

  چیزی از افسانه شکفتن گلهای دیگر نمی دا نند

  همه چیز در طبیعت زیبا است چون

   تمام پدید ه ها آزاد از رقابت اند،

  هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد.

  همه به راه خود می روند

  نکته همین جاست!

  خود باش و از یاد مبر

  هر کار کنی نمی توانی غیر از خود باشی

  تمام دست و پا زدنها عبث است

  تنها و تنها مجبوری خود باشی!!!

( ا شو )

 

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

یکشنبه بیستم فروردین 1385 18:33
 

 اتاق

 آن شب توي اتاقم نشسته بودم  و داستان مي نوشتم كه همسرم آمد توي اتاق و گفت :

عزيزم ! كي مي تونيم بريم قدم بزنيم ؟ من كه ازنوشتن خسته شده بودم گفتم : بروآماده

 شو ، الان مي آم .  همسرم از اتاق رفت بيرون . كاغذ ها را جمع كردم  و توي كشوي  ميز

 گذاشتم . سيگارم را خاموش كردم و به سمت در اتاق رفتم  . در را باز كردم  و از اتاق رفتم

بيرون . يكه خوردم ! به جاي اينكه توي راهرو باشم دوباره توي اتاقم بودم !! چند بار ديگر از

 در گذشتم ولي باز هم توي اتاقم بودم !! برگشتم و روي ميز نشستم و به اتاقم نگاه كردم .

پنجره باز بود و باد خنكي داخل اتاق مي آمد. تصميم گرفتم از  توي پنجره بروم بيرون.از توي

پنجره گذشتم. ولي به جاي اينكه توي حياط باشم دوباره توي اتاقم بودم!! ديگر داشتم كلافه

 مي شدم.همسرم را صدا كردم و گفتم: بيا تو اتاق ! مدتي گذشت ولي نيامد . يك بار ديگر به

سمت در اتاقم رفتم و بازش كردم. اتاقم را ديدم، رفتم توي اتاق. دوباره همسرم را صدا كردم

ولي خبري ازش نبود!

يكي دو ساعت گذشت. كاملا گيج شده بودم كه در اتاقم باز ش،.همسرم آمد توي اتاق و گفت: خيلي خوشحالم كه امشب با هم قدم زديم !! من مي رم بخوابم .اما من همان طوري تو اتاقم گير افتاده بودم!!

الان هم  همسرم با من رفته سينما !!  ولي من هنوز توي اتاقم گير كرده ام  و پنجره هم باز است و باد خنكي مي آيد توي اتاق!! 

                                                                          ( سروش رستگار)

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

جمعه هجدهم فروردین 1385 13:32
 

 

 

 الا غ ها

الاغ ها صداي قشنگ شان، شب مهتابي را خراب مي كرد. ماه ناراحت گوشه ي اتاق آبي اش خوابيده بود و خواب الاغ ها را مي ديد.الاغ جلويي گفت: واين بار ما هستيم كه زمين را تسخيرخواهيم كرد،از روي تخت قرمزي رد شد وهمه هورا كشيدند.بچه الاغي از زير پتو بيرون آمد ومادرش گريه كرد. باز هم همه هورا كشيدند.

فردا، اولين روز الاغ ها با طلوع خورشيد مكعبي شروع شد. ابعاد خورشيد تا شب هزار بار اعلام شد تاالاغ ترين الاغ هم بفهمد كه هر ضلع مكعب يك ميليون كيلومتراست.

ماه باز گوشه ي اتاق آبي اش خوابيده بود وخواب الاغ ها را مي ديد.

فرداروزحكومت مگس ها بود.

(سعید فروغی)

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 18:6

در خلوت حكومت نظامىدانيل كافمن،ترجمه:گلاله خسروى كردستانى:روزهاى اول سال ،۱۹۴۲ من تازه ۶ ساله شده بودم: يك پسرك يهودى لاغر زردنبوى ۶ ساله كه هميشه به فكر بازى است. آن روزها لباس پوشيدن با علامت ستاره داوود روى آن و پيروى از حكومت نظامى شبانه براى ما يهودى ها اجبارى بود. آن شب خوب يادم هست: پيش يك دوست مسيحى ام، سرگرم بازى بودم كه متوجه شدم زمان حكومت نظامى فرا رسيده است.ژاكتم را پشت و رو كردم و از خيابان   هاى خلوت به سمت خانه كه چند محله آن طرف تر بود، به راه افتادم. سرپيچ آخر، نگاهى به انتهاى خيابان انداختم و ديدم كه سرباز آلمانى به من نزديك مى شود. يونيفورم مشكى به تن داشت و جزء سربازان اس اس بود. بيشترين ترس من از همين گروه خشن بود. همان طور كه آرام از كنارش مى گذشتم، سعى مى كردم سريع تر دور شوم. متوجه سنگينى نگاهش شدم. با اشاره دست او، ايستادم. داشتم از ترس قالب تهى مى كردم. به طرفم آمد، مرا بلند كرد و محكم در آغوش گرفت. در اين فكر بودم كه الان متوجه ستاره داوود توى ژاكتم مى شود. او به زبان آلمانى ولى خيلى بااحساس با من حرف مى زد و من وحشت زده به او خيره شده بودم. وقتى مرا زمين گذاشت، از داخل كيف پولش، عكس يك پسربچه درست هم سن و سال خودم را به من نشان داد. بعد به من كمى پول  خرد و شكلات داد. آرام و متفكر به سمت خانه راه افتادم. حق با مادرم بود:  انسان ها بى نهايت پيچيده و عجيب هستند.

نوشته شده توسط مريم  | لینک ثابت |